خدايا دلم پراز آرزوهاي بزرگ است ودستم خالي.

يابه كرمت دستم را پركن يا دلم را از آرزوها خالي كن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

 

 

آموخته ام كه خداعشق است و عشق تنها خداست،آموخته ام كه وقتي نا اميدميشوم،خدا با تمام عظمتش عاشقانه انتظار ميكشد تا دوباره به رحمتش اميدوار شوم آموخته ام اگر تا كنون به آنچه خواستم نرسيدم خدا برايم بهترينش را در نظرگرفته. آموخته ام كه زندگي سخت است ولي من از اوسخت ترم . به امید آرامش .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم

پلک هایی که تا وقتی خون

در رگ هایشان جاری است هردم برهم بوسه می زنند

پلک هایی که از سحر تا پاسی از شب

برای در آغوش کشیدن هم لحظه شماری می کنند

پلک هایی که حتی برای دقیقه ای کوتاه هم نمی توانند

دوری از یکدیگر را تاب بیاورند پلک هایی که

در لحظه مرگ هم در آغوش یکدیگر جان می دهندعشق را باید از آن ها

آموخت …!

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط کیانوش  | 

 


در زندگي باران نباش

كه فكر كنند خودت را با منت به شيشه ميكوبي ؛

ابر باش تا منتظرت باشند كه بيايي

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط کیانوش  | 

 

روزگارا:

تو اگر سخت به من میگیری،

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست،

گرچه دلگیرتر از دیروزم،

گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند،

لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست

زندگی باید کرد...!

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1390ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

 

گفتی که به احترام دل باران باش
باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که ستاره شو ، دلی روشن کن
من هم چو گل ستاره ها تابیدم
گفتی که برای باغ دل پیچک باش
بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
گفتی که برای لحظه ای دریا شو
دریا شدم و تو را به ساحل دیدم
گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و ز دوریت نالیدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز
گل دادم و با ترنّمت روییدم
گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1390ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 


 

طعمش‌ تلخ‌ بود. تلخی‌اش‌ را دوست‌ نداشتیم. نمی‌دانستیم‌ كه‌ دواست.

دوای‌ تلخ‌ترین‌ دردها. نمی‌دانستیم‌ معجون‌ است. معجونِ‌ انسان‌ شدن

.گمش‌ كردیم. شیطان‌ از دستمان‌ دزدید. بی‌طاقت‌ شدیم‌ و ناآرام.

دهانمان‌ بوی‌ شكایت‌ گرفت‌ و گلایه...

و تازه‌ فهمیدیم‌ نام‌ آن‌ اكسیر مقدس، نام‌ آنچه‌ از دستش‌ دادیم، «صبر»

بود.

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1390ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

 


 من هنوزم

از بازي كلاغ پر ميترسم!

ميترسم بگم تو

و آرام بگويي

پر..!

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1390ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 


 

هر از گاهی توقف در ايستگاه بين راه،

 فرصت خوبيست براي ديدن مسير طی شده

 و نگريستن به راهی که پيش روست.

 گاهی براي رسيدن بايد نرفت

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1390ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

 

عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..

آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست...

قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1390ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

امیدوارم هر روز عمرت برایت رویایی باشد در دست،و نه در دور دست
و عشقی باشد در دل ،و نه در سر
و دلیلی باشد برای زندگی، و نه برای روزمره گی

☆تولدت مبارک

دوست خوبم تولدت مبارک . امیدوارم که 120ساله بشی، 120تا زمستون و بهار قشنگ دیگه رو ببینی، سال جدید زندگی ات پر از موفقیت و شادی باشه . انشااله امسال به همه ی آروزهای قشنگ دلت برسی.

 تــولــــدت مـــــبـارک کیــانوش جـان

دوست دارت:رهــا

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1390ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

تولدت مبارك کیانوش جان

¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
…. Happy Birthday Kiyanoosh….
…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
¸.•*´¨`*•. ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

سالروز طلوع عمرت بی غروب و بهار زندگی ات بی خزان باد
... *تـولدت مـبارک*...

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1390ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

 

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.
یکی از آنها از سر خشم؛ بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت ((امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.))
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛ لغزید و در آب افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛


بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد(امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد))
دوستش با تعجب پرسید: ((بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛ تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ نصب میکنی؟))
دیگری لبخند زد و گفت: ((وقتی کسی مارا آزار می دهد؛ باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.))

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط کیانوش  | 

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط کیانوش  | 

 

زیباترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می ‏شوند؛


پس هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی،


بدان که خدا می‏ خواهد تصویری زیبا از تو بسازد.
.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط کیانوش  | 

 

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند ...

کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"...

خـانه تـکانی دلـت مبـارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط کیانوش  | 



یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...

آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،

این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

بی محبت مادر یک قنات بی آبم

مثل راه بی مقصد مثل عکس بی قابم

بی محبت مادر از شکوفه ها دورم

یک کبوتر بی بال یک چراغ بی نورم

بی محبتِ مادر چون لبان بی لبخند

ساکتم و غمگینم مثل بلبلی در بند

بی محبت مادر در دلم صفایی نیست

از بهار در قلبم هیچ رد پایی نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن
خورشید همیشه خندان، آسمان همیشه آبی
زمین همیشه سبز و کوههای همیشه قهوه ای
دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز
برای پاک‌کن های جوهری و تراش های فلزی
برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی
دلم برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی کنار تخته
برای اولین زنگ مدرسه
برای واکسن اول دبستان
برای سر صف ایستادن ها
برای قرآن های اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته
دلم برای مبصر شدن ، برای از خوب ، از بد
دلم برای ضربدر و ستاره
دلم برای ترس از سوال معلم
کارت صد آفرین
بیست داخل دفتر با خودکار قرمز
و جاکتابی زیر میزها ، جانگذاشتن کتاب و دفتر
دلم برای لیوان‌های آبی که فلوت داشت
دلم برای زنگ تفریح
برای عمو زنجیر باف بازی کردن ها
برای لی‌لی کردن
دلم برای دعا کردن برای نیامدن معلم
برای اردو رفتن
برای تمرین های حل نکرده و اضطراب آن
دلم برای روزنامه دیواری درست کردن
برای تزئین کلاس
برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود
برای خنده های معلم و عصبانیتش
برای کارنامه.... نمره انضباط
برای مُهرقبول خرداد
دلم برای خودم
دلم برای دغدغه و آرزو هایم
دلم برای صمیمیت سیال کودکی ام تنگ شده
نمی دانم کدام روز در پشت کدام حصار بلند کودکی ام را جا گذاشتم
کسی آن سوی حصار نیست کودکی ام را دوباره به طرفم پرتاب کند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!
وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد. فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!
مسافر با خود گفت: چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...
ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...
بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...
هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست. ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد.
بنابر اين باید مراقب آن چه كه به آن مي انديشيم باشيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

 

 معلم رو به دانش اموزان کرد وگفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند. در کیسه ی بعضی ها ۲، بعضی ها ۳ و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.
پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند…
معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد:
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

  

روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوي.

اول اينکه سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!

دوم اينکه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي

و سوم اينکه در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني

پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که ميخوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد .

اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين

خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستي کني و در قلب آنها جاي مي گيري و آنوقت بهترين خانه هاي جهان مال توست 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط کیانوش  | 

 

 


دســـت بــــه دامـــــان خــــــدا

کــــــــه میشـــــوم

چیــــزی درونــــــــم اهـــــسته

میگـــــــــوید

" نتــــــــــــــرس "

از بــــــــاختن تـــــــــــا

دوبــــــــــــــاره ســـــــاختن

فـــــــــــــــــاصله ای نیـــست ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1390ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

 

دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست
چیزی توی زندگیت کم باشه
دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که می گی
و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه
دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه
دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه
دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم
می فهمیش ...
دوست یعنی یه راه دو طرفه ٬ یه قدم من یه قدم تو ...اما
بدون شمارش و حساب و کتاب
دوست یعنی من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1390ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 


 سادگي را دوست دارم چون با صداقت است هيچ دروغي درآن راه نداردمانندکودکي

است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا

 ميزند زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1390ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 


بگذر ز من ای آشنا

چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو

چون دیگران با سرگذشتم


+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 



زني جوان نزد شيوانا آمد و گفت كه بعد از ازدواج مجبور به زندگي مشترك با خانواده شوهرش شده است و آنها بيش از حد در زندگي او و همسرش دخالت مي كنند. شيوانا پرسيد: آيا تا به حال به سراغ صندوقچه شخصي كه تو از خانه پدري آورده اي رفته اند؟ زن جوان با نعجب گفت: البته كه نه! همه حتي همسرم مي دانند كه آن صندوقچه متعلق به شخص من است و هر كسي كه به آن نزديك شود با بدترين واكنش ممكن از سوي من رو به
 
رو مي شود. هيچ يك از اعضاي خانواده همسرم حتي جرات لمس اين صندوقچه را هم ندارند!شيوانا تبسمي كرد و گفت: خوب! اين تقصير خودت است كه مرز تعريفي خودت را فقط به ديوارهاي صندوقچه ات محدودكرده اي! تو اگر اين مرز را تا ديوارهاي اتاق شخصي ات

 گسترش دهي ديگر هيچ كس جرات نزديك شدن به اتاقت را نخواهد داشت. شايد دليل اين كه ديگران خود را در ورود و دخالت به حريم تو محق مي دانند اين باشد كه تو مرزهاي

حريم خود را مشخص و واضح برايشان تعريف نكرده اي





 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

باران می‌بارد ، بی آنکه به این بیندیشد

که کجا؟ و چرا؟
ابرها سخاوتمندند
ابر می‌بارد بی‌قید و شرط
ابر باش! سخاوتمندانه ببار
رودها جاری‌اند
همه‌ی زمین‌های مسیر خویش را سیراب می‌سازند
بی‌قید وشرط
رود باش! انرژی عظیم عشق خویش را جاری کن
عشق تو ، تو را می‌رساند به دریا
می‌رسی به خدا
که همین نزدیکی‌هاست
دست ِ رود همواره در دست دریاست
رود همواره متصل است به دریا
رود باش
جاری باش
رها کن زمزمه‌های نرم دل ِ خویش را
و نغمه‌های زیبای ِ وجودت را بپراکن در هوای زندگی مردمان
نرم باش! لطیف و منعطف
خاک همه‌ی دانه‌ها را در بر می‌گیرد
دانه‌ها در دل ِ متواضع ِ خاک می‌شکفند
و استعداد خویش را آشکار می‌سازند
خاک باش! در تواضع
بی‌توقع
بی‌چشم‌داشت و انتظار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

 

مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي

گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم

شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که

 کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي

پر نشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط کیانوش  | 

 

 دوست داشتن را باید از دختر بچه ها یاد گرفت. آنها در مقابل محبتی

که به عروسک خود می کنند از او انتظار محبت متقابلی ندارند آنها

 بدون هیچ توقعی عروسکشان را دوست دارند و دوست داشتن

 واقعی یعنی همین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط کیانوش  |