|
|
|
|
خدايا دلم پراز آرزوهاي بزرگ است ودستم خالي. يابه كرمت دستم را پركن يا دلم را از آرزوها خالي كن |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
آموخته ام كه خداعشق است و عشق تنها خداست،آموخته ام كه وقتي نا اميدميشوم،خدا با تمام عظمتش عاشقانه انتظار ميكشد تا دوباره به رحمتش اميدوار شوم آموخته ام اگر تا كنون به آنچه خواستم نرسيدم خدا برايم بهترينش را در نظرگرفته. آموخته ام كه زندگي سخت است ولي من از اوسخت ترم . به امید آرامش . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
![]() کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم پلک هایی که تا وقتی خون در رگ هایشان جاری است هردم برهم بوسه می زنند پلک هایی که از سحر تا پاسی از شب برای در آغوش کشیدن هم لحظه شماری می کنند پلک هایی که حتی برای دقیقه ای کوتاه هم نمی توانند دوری از یکدیگر را تاب بیاورند پلک هایی که در لحظه مرگ هم در آغوش یکدیگر جان می دهندعشق را باید از آن ها آموخت …!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
در زندگي باران نباش كه فكر كنند خودت را با منت به شيشه ميكوبي ؛ ابر باش تا منتظرت باشند كه بيايي |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
روزگارا: زندگی باید کرد...!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتی که به احترام دل باران باش |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
طعمش تلخ بود. تلخیاش را دوست نداشتیم. نمیدانستیم كه دواست. دوای تلخترین دردها. نمیدانستیم معجون است. معجونِ انسان شدن .گمش كردیم. شیطان از دستمان دزدید. بیطاقت شدیم و ناآرام. دهانمان بوی شكایت گرفت و گلایه... و تازه فهمیدیم نام آن اكسیر مقدس، نام آنچه از دستش دادیم، «صبر» بود. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
![]()
من هنوزم از بازي كلاغ پر ميترسم! ميترسم بگم تو و آرام بگويي پر..! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
هر از گاهی توقف در ايستگاه بين راه، فرصت خوبيست براي ديدن مسير طی شده و نگريستن به راهی که پيش روست. گاهی براي رسيدن بايد نرفت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی.. آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
امیدوارم هر روز عمرت برایت رویایی باشد در دست،و نه در دور دست ☆تولدت مبارک☆
دوست خوبم تولدت مبارک . امیدوارم که 120ساله بشی، 120تا زمستون و بهار قشنگ دیگه رو ببینی، سال جدید زندگی ات پر از موفقیت و شادی باشه . انشااله امسال به همه ی آروزهای قشنگ دلت برسی.
دوست دارت:رهــا |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 21 بهمن1390ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
تولدت مبارك کیانوش جان ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• سالروز طلوع عمرت بی غروب و بهار زندگی ات بی خزان باد
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 21 بهمن1390ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
زیباترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می شوند؛
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
بی محبت مادر یک قنات بی آبم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
معلم رو به دانش اموزان کرد وگفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوي. اول اينکه سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
![]() سادگي را دوست دارم چون با صداقت است هيچ دروغي درآن راه نداردمانندکودکي است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
زني جوان نزد شيوانا آمد و گفت كه بعد از ازدواج مجبور به زندگي مشترك با خانواده شوهرش شده است و آنها بيش از حد در زندگي او و همسرش دخالت مي كنند. شيوانا پرسيد: آيا تا به حال به سراغ صندوقچه شخصي كه تو از خانه پدري آورده اي رفته اند؟ زن جوان با نعجب گفت: البته كه نه! همه حتي همسرم مي دانند كه آن صندوقچه متعلق به شخص من است و هر كسي كه به آن نزديك شود با بدترين واكنش ممكن از سوي من رو به رو مي شود. هيچ يك از اعضاي خانواده همسرم حتي جرات لمس اين صندوقچه را هم ندارند!شيوانا تبسمي كرد و گفت: خوب! اين تقصير خودت است كه مرز تعريفي خودت را فقط به ديوارهاي صندوقچه ات محدودكرده اي! تو اگر اين مرز را تا ديوارهاي اتاق شخصي ات گسترش دهي ديگر هيچ كس جرات نزديك شدن به اتاقت را نخواهد داشت. شايد دليل اين كه ديگران خود را در ورود و دخالت به حريم تو محق مي دانند اين باشد كه تو مرزهاي حريم خود را مشخص و واضح برايشان تعريف نكرده اي
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
باران میبارد ، بی آنکه به این بیندیشد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
|
مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||
|
|
|
|
دوست داشتن را باید از دختر بچه ها یاد گرفت. آنها در مقابل محبتی که به عروسک خود می کنند از او انتظار محبت متقابلی ندارند آنها بدون هیچ توقعی عروسکشان را دوست دارند و دوست داشتن واقعی یعنی همین
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط کیانوش
|
|
||